تبليغاتX
سکوت
 

زنان بدکار وناپاک شایسته مردانی بدین صفتند ومردان زشتکار ناپاک نیز شایسته زنانی بدین صفتند وبالعکس زنان پاکیزه نیکو لایق مردانی چنین و مردانی پاکیزه نیکو لایق زنانی همین گونه اند واین پاکیزگان از سخنان که ناپاکان درباره آنان گویند منزهند و از خدا برایشان آمرزش و رزق نیکوست.(سوره نورآیه 26)

|+| نوشته شده توسط فایدیم در جمعه هجدهم تیر 1389  |
 

«برای آخرین بار »

 

 

 

آنچنان مست و حیرانت گشته ام که دیگر نایی برای خود دیدن ندارم ،تو مرا به سوی خودکشاندی ،بی خودم کردی ،سرشار کردی مرا درخود ،به انتها بردی و با انتها کشاندنم به ابتدایت رساندی ،تو چه گذاشتی در من؟چه می خواهی از من ؟من که از همه بد ترم ،من که ا زهمه پست ترم،تو چه دیدی در من؟با تو می گویم با تو ای تمام کسم ،با تو ای مونسم ،با تو که با تو به خود رسیدم ،با تو بودن مرا به خود رساند ،خدایم گنجایش این همه توجه تو را ندارم ،خدایم من خود را خیلی پست تر می دانستم !خرسندم خدایم از اینکه مرا دیدی خرسندم ،هیچ کس شاید هیچ کس نتواند بفهمد در درونم چه غوغایی است از شور عشقت ،از شور پیدا کردنت برپاست،کاش خدایم به همه می چشاندی لحظه ایی از احساسم را و کاش می فهمیدند همه ،همه ،می فهمیدند چه شوری در درونم بر پاست کاش می توانستم بر زبان آورم احساس زیبای با تو بودن را ،کاش به همه می توان فهماند عشقت از هر عشقی از هر عشقی حتی عشق به پدرو مادر ،عشق به هر چیز که بتوان در خاطر گنجاند برتر است ،خدایم با تمام وجودم می گویم سپاسگزارم ،سپاسگزارم ،هر چند زبان قاصر از شکرگزاریت .

 

 

 

 


 

 

 

یادمه اولین روزی که وبلاگ تشکیل دادم ،اولین پستی که نوشتم راجع به این بود که چرا هیچکی به زنها توجه لازم رو نداره ؟چرا هیچکی ماهارو نمی فهمه ؟چرا هرکاری که میخوایم انجام بدیم باید دست یه مذکر توش باشه ؟چرا من خودم هم خودمو نشناختم و باور ندارم ؟واقعا خودمو نمی شناختم همش دادو فریاد که باید اینجوری شه باید اونجوری شه. اما حالا بعد از گذشت شش ،هفت ماه شایدهم به کمک شما دوستان تونستم خودمو بشناسم !و خوشحالم ،خوشحال که علاوه بر هدفم به گنجی بزرگتر از هرچی که آدما می تونن داشته باشن ،رسیدم ،چه جوریش رو خودم هم نمی دونم ! .کاش می تونستم لحظه ایی از احساسی که دارم براتون توصیف کنم .

 

 

بازهم خدایم ،باتو تنها باتو خوشبخت ترینم ،بهترینم ،شاد ترینم .

 

 

 


 

جملاتی از خودم :

 

 

برای آغاز هر کاری هدفی برگزینید وتابه هدفتان نرسیده اید دلسرد نشوید .

 

خود را آنقدر بزرگ و با ارزش ببینید که موجود و مخلوق اویید

 

زندگی را از دریچه ایی فرا تر ازدیدگاه اطرافیانتان ببینید.

 

بودن در کنار خدا را همیشه ،همیشه در خاطر داشته باشید .

 

سردرگم و حیران کارهایتان را دنبال نکنید و مسائل را از هم تفکیک کنید .

 

به دنبال عشق نروید بگزارید خود در شما پیدا شود .

 

وقتی که وجود واقعیتان را پیدا کردید به خود بگویید :من هستم با ارزش تر ا زهمیشه .

 

 

 

 

«همیشه ایام شاد باشید »

 

 

|+| نوشته شده توسط فایدیم در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386  |
 
 

 

 


 

|+| نوشته شده توسط فایدیم در جمعه بیست و یکم دی 1386  |
 

 

باتو زندگی را زیبا می بینم و بس

 


 

چشم های خاکستری ،دست های آلوده ،نگاه های کثیف ،هوایی سرد ،لباس هایی پاره پاره ،نفس هایی بریده ،جاده ایی نا آشنا ،مردمی غریب ،خنده هایی تحقیر آمیز ،احساس پوچی،ذاتی پر از شهوت ،وجودی پر از هوس و …همه و همه در برق چاقویی دردست دخترکی پاک ومعصوم که جلاد دوشیزگی اش را در آن به نظاره نشسته و فرود آمدن آن بر قلب کوچک و پر از احساس تحقیرش برای لذت آنی موجودی بی چیز .

 

 

 

|+| نوشته شده توسط فایدیم در دوشنبه هفدهم دی 1386  |
 

 

امروز یه سوال ازم پرسیده شد که باعث شد که یاد یه خاطره بیفتم پر از تجربه .

 

یاد روزی که باخودم گفتم چرا باید مردا انتخاب کنن ؟چرا من نباید انتخاب کنم؟

 

پس بین همه ی آدمای دورو برم گشتم و بالاخره یکیشون رو انتخاب کردم که فکر کردم از همه بهتره ،از همه بزرگتره ،میشه دوسش داشت ،ارزش عشق ورزیدن رو داره ،دوسش داشتم ،شاید هم بهش عشق ورزیدم ولی خیلی زود فهمیدم اشتباه کردم .نه در مورد اون بلکه در مورد افکارم در اشتباه بودم .

 

من نباید بین کسی که دوسم داشت و کسی که دوسش داشتم انتخاب می کردم من باید میذاشتم طبیعت کار خودشو بکنه و من انتخاب شم نه انتخاب کنم ولی اشتباه کردم و انتخاب کردم و دیدم اصلا انتخاب کردن برای من که زن هستم لذت بخش نیست من وقتی که انتخاب شده بودم احساس بهتری داشتم آره در واقع زنها دوست دارن انتخاب شن و قانون طبیعت هم همینه من الان از اینکه اون منو میخاد بیشتر خوشحالم و احساس رضایت میکنم تا اینکه یکی دیگه رو انتخاب کردم .

 

بیاید قانون طبیعت رو بهم نزنیم .

 


یه شعر بازم گفتم که دلم نیومد تو وبلاگ نذارم اگه خوشتون اومد حتما نظر بذارید  

 

 

 

خدایا توخود فکری به حال ما کن

 

 

 

 

 

در این تاریکی لرزان و غمگین

 

نشسته بر کنار زندگی من

 

که شاید اندکی شادی ببینم

 

در این انسان های عاری از تن

 

خدایا مر تورا شاید خواندن

 

و لبخند اجابت از تو دیدن

 

وگرنه ما همه در فکر گفتن

 

بمانیم د رعذاب عشق قطعن

 

تو خود دادی صفای سینه را جان

 

تو خود کردی به ما شکر آسان

 

خدایا مرهمی بر زخم ها کن

 

که شاید اندکی گردیم خندان

 

همی گویم سپاست شاد و شادان

 

نوای عشق تو در صبحگاهان  

 

|+| نوشته شده توسط فایدیم در پنجشنبه سیزدهم دی 1386  |
 

 

 

 

 

 

آنگاه که خداوند با تولدت زیباترین جلوه های قدرتش را به همه فهماند و مریم را به اوج خوشبختی نائل آورد و انسان را برای تمام عمرش غرق در عظمت خود کرد و بر تمام ادعاهای مریم مهر صحه نهاد و عالم را غرق در تفکر نمود ،آنگاه که زمین و زمان به خود بالید و تهمت و دشنام جای خود را به ایمان داد و مریم پاک تر از همیشه ماموریت الهی اش را به انجام رساند و خداوند را خشنود نمود آنگاه بود که بشریت در حیرت ماند که آری هرچند خود را بالا تر و برتر از هر موجودی می داند باز آفریده و مخلوق خالقی است که توانایی اش بر هیچ کس پوشیده نخواهد ماند آنگاه بود که عیسی بن مریم تجلی نشانه های زیبایی و عظمت و قدرت خداوند گردید و اسطوره ای برای تمام نسل های بشریت .

 

 

 

 

 

                                                              کریسمس مبارک

|+| نوشته شده توسط فایدیم در سه شنبه یازدهم دی 1386  |
 

این بار یکم زود تر آپ شدم چون یه شعر گفتم که خودم فکر میکنم از همه شعر هایی که تا حالا گفتم بهتر شده و شاید تونستم احساسم رو خوب تر بیان کنم البته آپ قبلی از خانم نغمه رضایی بود که به افکارمن نزدیک بود

 

 

 

به کدامین مقصد ؟

 

 

من و تودر سفریم

به کجا ره سپریم؟

تو به راهی ممتد

رهسپاری در من

خویشتن را خویشم      

از درون می گویم

که رسیدم به هوایی دلکش

و تو در آن نفسی می زنی از عشق

      تو و من در سفریم

          سفری رو به حیات

که د رآن شاید شد

اندکی از خود گفت

می سپاریم دلهامان را

          به صدای گذر یک رود از خاطرمان

و می اندیشیم در تاریکی

        لحظه های پر از اندوه و فغان

     من به تو در سفرم

           تو به من در سفری

می رویم ما با هم

به سرابی مبهم

شاید در نزدیکی ای سرد

شویم آسوده ز درد

       تو به من خیره شوی        

              من به تو غرق شوم      

شاید از فرط نگاه

من وتو گم شویم

در کویری آرام

باز در هم برسیم

       تو به من خنده کنی

               من به تو گریه کنم

من و تو در سفریم

به کدامین مقصد !

دل خود را سپریم ؟

راه من با تو یکیست

 

            تو به راهی در من

                   من به راهم در تو

 

 

راستی امتحانام شروع شده اگه یه وقتایی باهاش خلوت کردید منو از یاد نبرید ممنون میشم.

|+| نوشته شده توسط فایدیم در دوشنبه سوم دی 1386  |
 

«کلاغ پر»

 

 

 

گفتند: «کلاغ» شادمان گفتم:« پر»

 

گفتند: «کبوترانمان» ،گفتم:« پر»

 

 

گفتند :«خودت»، به اوج اندیشیدم

 

در حسرت رنگ آسمان گفتم :«پر»

 

 

گفتنتد:« مگر پرنده ای؟» خندیدم

 

گفتند:« تو باختی» و من رنجیدم

 

 

در بازی کودکان فریبم دادند

 

احساس بزرگ پر زدن را چیدم

 

 

آنروز به خاک آشنایم کردند

 

از نغمه پرواز جدایم کردند

 

 

آن باور آسمانی از یادم رفت

 

در پهنه ی این زمین رهایم کردند

 

 

حالا، همه عظم پر گرفتن دارند

 

دستان مرا دوباره می آزارند

 

 

همراه نگاه مات و بی باور من

 

از روی زمین به آسمان می بارند

 

گفتند :«پرنده»،گریه ام را دیدند

 

دیوانه ی خاک بودم و فهمیدند

 

 

گفتم که :«نمی پرد» ،نگاهم کردند

 

بر بازی اشتباه من خندیدند

|+| نوشته شده توسط فایدیم در یکشنبه دوم دی 1386  |
 

در زیر باران عشق خداوندی

 

 

حس خوب آگاهی ،حس خوب فهمیدن ،اندیشیدن و به خود رسیدن در درونم رخنه کرده ،حس زیبای بزرگ شدن ،حس خوب بزرگ شدن بعد از یه تجربه به سنگینی یه شکست شاید عشقی ،حس خوب بالیدن ،بالیدن به وجود بی همتایی را در خود یافتن ،حس زیبای مفید بودن و دیدن واقعیت ها و حس زیباتر از آن درک واقعیت ها و قبول آنها ،حس خوب بی قید بودن به تمام احساس های زود گذری که تورا به چالش می کشاند ،حس خوب عاری از تعلق و نگرانی ،حس زیبای درک حضور سبز خدا در کنارت ،حس زیباتر از آن که خداوند به وسیله یه فرشته یه فرشته نجات تورا کمک کرد و باز زیباتر از آن همه این احساس ،احساس زیبای نزدیک و نزدیک شدن ،روزبروز به خدایی که در این نزدیکی ها بوده و هست و تو سال ها خودت را از او دور نگه داشته بودی به دلیل های بی ارزش و حس زیبایی که آری نه تنها تو که خدا هم تورا می خواهد .

 

 

خدایم از حضورت در کنارم در این لحظات شاید سخت و سنگین سپاسگذارم .

 

دیگر با وجودت سایه از وجودم رخت بر بسته و به خودی برتر از هر سیاهی و سکوت رسیده .

|+| نوشته شده توسط فایدیم در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386  |
 

س ک و ت

 

 

 

تیک تاک ساعت و یادآوری عبورزمان را که می شنوم دیگر امیدی بر تحرک و اوج گرفتن در خود نمی بینم ،مرا کشتند ،در قفسم تنها گذاشتند و احساس تلخ نیستی را دراندوهی عمیق تر از غم جان گزای عدم به من فهماندند، کلمه ایی که چون گذر یک خاطره از ذهن پر از هیجان و جوش و خروشم عبور کرد ،کلمه ایی که شاید نتوان در ترنم زیبای عشق بر سر سجاده ایی یا نوازش دستهای مهربان مادری و لبخند زیبای کودکی یافت ،کلمه ایی پر از آزادی و نوید دهنده ی حس بودن ،کلمه ایی جاری د رچشمان پر از احساس فهمیدن ،کلمه ایی حک شده بر چهره ی تمام انسان های رنج کشیده ایی که نایی برای گفتن برایشان باقی نمانده ،کلمه ایی نوشته شده بر سر در تمامی دل های غم دیده ،کلمه ایی به زیبایی وپرمعنایی و عظمت سکوت .

|+| نوشته شده توسط فایدیم در شنبه هفدهم آذر 1386  |
 
 
بالا