تبليغاتX
سکوت
 

«برای آخرین بار »

 

 

 

آنچنان مست و حیرانت گشته ام که دیگر نایی برای خود دیدن ندارم ،تو مرا به سوی خودکشاندی ،بی خودم کردی ،سرشار کردی مرا درخود ،به انتها بردی و با انتها کشاندنم به ابتدایت رساندی ،تو چه گذاشتی در من؟چه می خواهی از من ؟من که از همه بد ترم ،من که ا زهمه پست ترم،تو چه دیدی در من؟با تو می گویم با تو ای تمام کسم ،با تو ای مونسم ،با تو که با تو به خود رسیدم ،با تو بودن مرا به خود رساند ،خدایم گنجایش این همه توجه تو را ندارم ،خدایم من خود را خیلی پست تر می دانستم !خرسندم خدایم از اینکه مرا دیدی خرسندم ،هیچ کس شاید هیچ کس نتواند بفهمد در درونم چه غوغایی است از شور عشقت ،از شور پیدا کردنت برپاست،کاش خدایم به همه می چشاندی لحظه ایی از احساسم را و کاش می فهمیدند همه ،همه ،می فهمیدند چه شوری در درونم بر پاست کاش می توانستم بر زبان آورم احساس زیبای با تو بودن را ،کاش به همه می توان فهماند عشقت از هر عشقی از هر عشقی حتی عشق به پدرو مادر ،عشق به هر چیز که بتوان در خاطر گنجاند برتر است ،خدایم با تمام وجودم می گویم سپاسگزارم ،سپاسگزارم ،هر چند زبان قاصر از شکرگزاریت .

 

 

 

 


 

 

 

یادمه اولین روزی که وبلاگ تشکیل دادم ،اولین پستی که نوشتم راجع به این بود که چرا هیچکی به زنها توجه لازم رو نداره ؟چرا هیچکی ماهارو نمی فهمه ؟چرا هرکاری که میخوایم انجام بدیم باید دست یه مذکر توش باشه ؟چرا من خودم هم خودمو نشناختم و باور ندارم ؟واقعا خودمو نمی شناختم همش دادو فریاد که باید اینجوری شه باید اونجوری شه. اما حالا بعد از گذشت شش ،هفت ماه شایدهم به کمک شما دوستان تونستم خودمو بشناسم !و خوشحالم ،خوشحال که علاوه بر هدفم به گنجی بزرگتر از هرچی که آدما می تونن داشته باشن ،رسیدم ،چه جوریش رو خودم هم نمی دونم ! .کاش می تونستم لحظه ایی از احساسی که دارم براتون توصیف کنم .

 

 

بازهم خدایم ،باتو تنها باتو خوشبخت ترینم ،بهترینم ،شاد ترینم .

 

 

 


 

جملاتی از خودم :

 

 

برای آغاز هر کاری هدفی برگزینید وتابه هدفتان نرسیده اید دلسرد نشوید .

 

خود را آنقدر بزرگ و با ارزش ببینید که موجود و مخلوق اویید

 

زندگی را از دریچه ایی فرا تر ازدیدگاه اطرافیانتان ببینید.

 

بودن در کنار خدا را همیشه ،همیشه در خاطر داشته باشید .

 

سردرگم و حیران کارهایتان را دنبال نکنید و مسائل را از هم تفکیک کنید .

 

به دنبال عشق نروید بگزارید خود در شما پیدا شود .

 

وقتی که وجود واقعیتان را پیدا کردید به خود بگویید :من هستم با ارزش تر ا زهمیشه .

 

 

 

 

«همیشه ایام شاد باشید »

 

 

|+| نوشته شده توسط سایه در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386  |
 
 

 

 


 

|+| نوشته شده توسط سایه در جمعه بیست و یکم دی 1386  |
 

 

باتو زندگی را زیبا می بینم و بس

 


 

چشم های خاکستری ،دست های آلوده ،نگاه های کثیف ،هوایی سرد ،لباس هایی پاره پاره ،نفس هایی بریده ،جاده ایی نا آشنا ،مردمی غریب ،خنده هایی تحقیر آمیز ،احساس پوچی،ذاتی پر از شهوت ،وجودی پر از هوس و …همه و همه در برق چاقویی دردست دخترکی پاک ومعصوم که جلاد دوشیزگی اش را در آن به نظاره نشسته و فرود آمدن آن بر قلب کوچک و پر از احساس تحقیرش برای لذت آنی موجودی بی چیز .

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سایه در دوشنبه هفدهم دی 1386  |
 

 

امروز یه سوال ازم پرسیده شد که باعث شد که یاد یه خاطره بیفتم پر از تجربه .

 

یاد روزی که باخودم گفتم چرا باید مردا انتخاب کنن ؟چرا من نباید انتخاب کنم؟

 

پس بین همه ی آدمای دورو برم گشتم و بالاخره یکیشون رو انتخاب کردم که فکر کردم از همه بهتره ،از همه بزرگتره ،میشه دوسش داشت ،ارزش عشق ورزیدن رو داره ،دوسش داشتم ،شاید هم بهش عشق ورزیدم ولی خیلی زود فهمیدم اشتباه کردم .نه در مورد اون بلکه در مورد افکارم در اشتباه بودم .

 

من نباید بین کسی که دوسم داشت و کسی که دوسش داشتم انتخاب می کردم من باید میذاشتم طبیعت کار خودشو بکنه و من انتخاب شم نه انتخاب کنم ولی اشتباه کردم و انتخاب کردم و دیدم اصلا انتخاب کردن برای من که زن هستم لذت بخش نیست من وقتی که انتخاب شده بودم احساس بهتری داشتم آره در واقع زنها دوست دارن انتخاب شن و قانون طبیعت هم همینه من الان از اینکه اون منو میخاد بیشتر خوشحالم و احساس رضایت میکنم تا اینکه یکی دیگه رو انتخاب کردم .

 

بیاید قانون طبیعت رو بهم نزنیم .

 


یه شعر بازم گفتم که دلم نیومد تو وبلاگ نذارم اگه خوشتون اومد حتما نظر بذارید  

 

 

 

خدایا توخود فکری به حال ما کن

 

 

 

 

 

در این تاریکی لرزان و غمگین

 

نشسته بر کنار زندگی من

 

که شاید اندکی شادی ببینم

 

در این انسان های عاری از تن

 

خدایا مر تورا شاید خواندن

 

و لبخند اجابت از تو دیدن

 

وگرنه ما همه در فکر گفتن

 

بمانیم د رعذاب عشق قطعن

 

تو خود دادی صفای سینه را جان

 

تو خود کردی به ما شکر آسان

 

خدایا مرهمی بر زخم ها کن

 

که شاید اندکی گردیم خندان

 

همی گویم سپاست شاد و شادان

 

نوای عشق تو در صبحگاهان  

 

|+| نوشته شده توسط سایه در پنجشنبه سیزدهم دی 1386  |
 

 

 

 

 

 

آنگاه که خداوند با تولدت زیباترین جلوه های قدرتش را به همه فهماند و مریم را به اوج خوشبختی نائل آورد و انسان را برای تمام عمرش غرق در عظمت خود کرد و بر تمام ادعاهای مریم مهر صحه نهاد و عالم را غرق در تفکر نمود ،آنگاه که زمین و زمان به خود بالید و تهمت و دشنام جای خود را به ایمان داد و مریم پاک تر از همیشه ماموریت الهی اش را به انجام رساند و خداوند را خشنود نمود آنگاه بود که بشریت در حیرت ماند که آری هرچند خود را بالا تر و برتر از هر موجودی می داند باز آفریده و مخلوق خالقی است که توانایی اش بر هیچ کس پوشیده نخواهد ماند آنگاه بود که عیسی بن مریم تجلی نشانه های زیبایی و عظمت و قدرت خداوند گردید و اسطوره ای برای تمام نسل های بشریت .

 

 

 

 

 

                                                              کریسمس مبارک

|+| نوشته شده توسط سایه در سه شنبه یازدهم دی 1386  |
 

این بار یکم زود تر آپ شدم چون یه شعر گفتم که خودم فکر میکنم از همه شعر هایی که تا حالا گفتم بهتر شده و شاید تونستم احساسم رو خوب تر بیان کنم البته آپ قبلی از خانم نغمه رضایی بود که به افکارمن نزدیک بود

 

 

 

به کدامین مقصد ؟

 

 

من و تودر سفریم

به کجا ره سپریم؟

تو به راهی ممتد

رهسپاری در من

خویشتن را خویشم      

از درون می گویم

که رسیدم به هوایی دلکش

و تو در آن نفسی می زنی از عشق

      تو و من در سفریم

          سفری رو به حیات

که د رآن شاید شد

اندکی از خود گفت

می سپاریم دلهامان را

          به صدای گذر یک رود از خاطرمان

و می اندیشیم در تاریکی

        لحظه های پر از اندوه و فغان

     من به تو در سفرم

           تو به من در سفری

می رویم ما با هم

به سرابی مبهم

شاید در نزدیکی ای سرد

شویم آسوده ز درد

       تو به من خیره شوی        

              من به تو غرق شوم      

شاید از فرط نگاه

من وتو گم شویم

در کویری آرام

باز در هم برسیم

       تو به من خنده کنی

               من به تو گریه کنم

من و تو در سفریم

به کدامین مقصد !

دل خود را سپریم ؟

راه من با تو یکیست

 

            تو به راهی در من

                   من به راهم در تو

 

 

راستی امتحانام شروع شده اگه یه وقتایی باهاش خلوت کردید منو از یاد نبرید ممنون میشم.

|+| نوشته شده توسط سایه در دوشنبه سوم دی 1386  |
 

«کلاغ پر»

 

 

 

گفتند: «کلاغ» شادمان گفتم:« پر»

 

گفتند: «کبوترانمان» ،گفتم:« پر»

 

 

گفتند :«خودت»، به اوج اندیشیدم

 

در حسرت رنگ آسمان گفتم :«پر»

 

 

گفتنتد:« مگر پرنده ای؟» خندیدم

 

گفتند:« تو باختی» و من رنجیدم

 

 

در بازی کودکان فریبم دادند

 

احساس بزرگ پر زدن را چیدم

 

 

آنروز به خاک آشنایم کردند

 

از نغمه پرواز جدایم کردند

 

 

آن باور آسمانی از یادم رفت

 

در پهنه ی این زمین رهایم کردند

 

 

حالا، همه عظم پر گرفتن دارند

 

دستان مرا دوباره می آزارند

 

 

همراه نگاه مات و بی باور من

 

از روی زمین به آسمان می بارند

 

گفتند :«پرنده»،گریه ام را دیدند

 

دیوانه ی خاک بودم و فهمیدند

 

 

گفتم که :«نمی پرد» ،نگاهم کردند

 

بر بازی اشتباه من خندیدند

|+| نوشته شده توسط سایه در یکشنبه دوم دی 1386  |
 

در زیر باران عشق خداوندی

 

 

حس خوب آگاهی ،حس خوب فهمیدن ،اندیشیدن و به خود رسیدن در درونم رخنه کرده ،حس زیبای بزرگ شدن ،حس خوب بزرگ شدن بعد از یه تجربه به سنگینی یه شکست شاید عشقی ،حس خوب بالیدن ،بالیدن به وجود بی همتایی را در خود یافتن ،حس زیبای مفید بودن و دیدن واقعیت ها و حس زیباتر از آن درک واقعیت ها و قبول آنها ،حس خوب بی قید بودن به تمام احساس های زود گذری که تورا به چالش می کشاند ،حس خوب عاری از تعلق و نگرانی ،حس زیبای درک حضور سبز خدا در کنارت ،حس زیباتر از آن که خداوند به وسیله یه فرشته یه فرشته نجات تورا کمک کرد و باز زیباتر از آن همه این احساس ،احساس زیبای نزدیک و نزدیک شدن ،روزبروز به خدایی که در این نزدیکی ها بوده و هست و تو سال ها خودت را از او دور نگه داشته بودی به دلیل های بی ارزش و حس زیبایی که آری نه تنها تو که خدا هم تورا می خواهد .

 

 

خدایم از حضورت در کنارم در این لحظات شاید سخت و سنگین سپاسگذارم .

 

دیگر با وجودت سایه از وجودم رخت بر بسته و به خودی برتر از هر سیاهی و سکوت رسیده .

|+| نوشته شده توسط سایه در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386  |
 

س ک و ت

 

 

 

تیک تاک ساعت و یادآوری عبورزمان را که می شنوم دیگر امیدی بر تحرک و اوج گرفتن در خود نمی بینم ،مرا کشتند ،در قفسم تنها گذاشتند و احساس تلخ نیستی را دراندوهی عمیق تر از غم جان گزای عدم به من فهماندند، کلمه ایی که چون گذر یک خاطره از ذهن پر از هیجان و جوش و خروشم عبور کرد ،کلمه ایی که شاید نتوان در ترنم زیبای عشق بر سر سجاده ایی یا نوازش دستهای مهربان مادری و لبخند زیبای کودکی یافت ،کلمه ایی پر از آزادی و نوید دهنده ی حس بودن ،کلمه ایی جاری د رچشمان پر از احساس فهمیدن ،کلمه ایی حک شده بر چهره ی تمام انسان های رنج کشیده ایی که نایی برای گفتن برایشان باقی نمانده ،کلمه ایی نوشته شده بر سر در تمامی دل های غم دیده ،کلمه ایی به زیبایی وپرمعنایی و عظمت سکوت .

|+| نوشته شده توسط سایه در شنبه هفدهم آذر 1386  |
 

 

 

یادمان باشد

 

      اگر خاطرمان تنها ماند

 

                 طلب عشق زهر بی سرو پایی نکنیم

 

تقدیم به ماهرخ و مریم و کبری و خودم و او که یادم بمونه و یادش بمونه و یادت بمونه که ...

|+| نوشته شده توسط سایه در یکشنبه یازدهم آذر 1386  |
 

کویر

 

در تلاطم دریای ذهنم گم شده ام ،به کجا می بری مرا؟به کجا می کشی مرا؟افسارم به دست توست ،به دنبالت می گردم در کویری که برای اولین بار لمسش می کنم ،دست هایم را بروی زمینت می کشانم در کویرت ،اولین تجربه ی با تو بودن در تو بودن ،احساس زیبایی که در راهی مستقیم و پر پیچ و خم را به دنبالت گشته ام حس میکنم ، تورا نه در هیچ که در همه جا پیدا کرده ام ،هیچ صدایی مرا به تو نکشاند جز سکوت کویرت ،در امتداد همان جاده ایی که به خورشید ختم می شد ،در انتهای زیبایی بی رنگت در کویر ،هیچ گاه در خود فکر نمی کردم که بیابمت و از درون فریاد بزنم خدایا به تو رسیدم ،آخر در همین کوره راه در همین جلوه های رنگارنگ ساده ات تورا دیدم ،خدایم! من تو را دیدم .

|+| نوشته شده توسط سایه در یکشنبه چهارم آذر 1386  |
 

چرا؟

(کلمه ای که مدتهاست ذهنم رو به خودش مشغول کرده ولی جوابی براش ندارم )

البته این مطلبو دیشب نوشتم :

امشبو تنهام،یعنی خودم ازشون خواستم تنهام بذارن ،هوای بیرون سرده اما خونه گرم ،یه چایی واسه خودم ریختم ،دو حبه قند انداختم تو استکان ،بخارشو کنار صورتم حس می کنم ،هیچ صدایی نمیاد،یه نگاه بروی میز انداختم ،عینک بابا رو دیدم ،گذاشتمش رو چشمم ،رفتم جلو آینه یه لحظه که خودمو دیدم زدم زیر خنده با عینک چقدر پیر به نظر می رسیدم ،یعنی اگه من پیر شم این شکلی میشم ؟بعد گفتم اووه تا پیری خیلی مونده بعد دوباره با خودم گفتم :تازه اگه به پیری برسم ،چای رو هورت کشیدم بعد به استکان خالی نگاه کردم ،خیره شدم، رفتم تو فکر، بازم همون فکر لعنتی، چشام پر اشک شد بالا خره یه قطره اش چکید رو کاغذ ی که جلوم گذاشته بودم چشامو بستم، بازم این فکر همیشگی که چرا اینجوری شد ؟آرامشمو به هم زد، زدم زیر گریه ،هق هق با صدای بلند اما چرا من گریه می کنم ؟نه اشتباه نکن من عاشق نشدم !نه!این فکر هیچ ربطی به عاشق بودن نداره ،یعنی من ضعیف شدم ؟اما نه این گریه رو باید خیلی وقت پیش می کردم شاید سبک میشدم اما چرا من سبک نمیشم ؟چرا اینجوری شد ؟چرا اینجوری شد؟؟چرا اینجوری شد؟؟؟چراااااااااااااااااا؟

|+| نوشته شده توسط سایه در شنبه بیست و ششم آبان 1386  |
 

عجب صبری خدا دارد !

 

 

 

اگه دنیا دست من بود هر چه سریعتر تمومش می کردم ومی رفتم جلوتر تا کی دیدن اومدن و دیدن رفتن ،دیدن پدر شدن،دیدن مادر شدن ،دیدن عشق،دیدن شکست ،دیدن پیروزی،دیدن زشتی،دیدن خوبی،دیدن پاکی،دیدن بزرگ شدن ،دیدن حقیر شدن،همه ی اینا رو برای تک تک ما دیده ،ولی من که دقیق شدم دیدم ،نمی تونم ،ببینم این همه تکرارو ،یه روز از بابا و مامان پرسیدم واقعا چه جوری اینقدر شاد می شن مثلا وقتی رفتن منو به دانشگاه می بینن یا خودشیرینی هامو یا درس خوندنمو،اینا که قبلا تو دختر بزرگترتون دیدید !باید تکراری باشه ،و.لی بابا گفت :نه !هیچکی جای هیچکی رو نمی گیره ،هر کدوم برام زیبایی خاص خودشو داره ،ابروامو بالا انداختم ! مامان گفت:تا مادر نشی نمی فهمی من چه احساسی دارم . از خودم خیلی بدم اومد ،واقعا من ارزش این همه عشق اونا رو دارم ؟بعدش فهمیدم این همه عشق اونا به من در برابر عشق خدا به بنده اش یه ذره هم نیست ،پس واقعا خدا هنوز هم از انسان نومید نیست .

 

 

  

|+| نوشته شده توسط سایه در جمعه هجدهم آبان 1386  |
 

ترس

 

 

می نشینم در انتهایم به نظاره،تا شایدببینم اندک امیدی را در این آدمهای کز کرده در گوشه ی زمانه.

 

به چه می اندیشم؟

 

به چه می اندیشی؟

 

نیستم دیگر ازآن خود،نیستم،می بازم،رنگ می بازم،تحمل نمی کنم و چرا آسمان برایم ابری نیست ،چرا همه ی دستهای دراز شده به سویم برای کمکم را می طلبم،به سویت می دوم اما به تو نمی رسم ،دیگر صدایت را چون پتکی بر سرم حس نمی کنم،دیگر وقتی چشمهایم را می بندم احساس نمور وزیدن بادی سرد در درونم رخنه نمی کند ،نمی خواهمت ای که ریشه ات در من به قدمت انسان بودن است ،دیگر تو را نمی خواهم ای اندوه جاری در من، دیگر تو در من نخواهی چرخید ،محو خواهی شد چون ترا رها کردم، ترا بیرون آوردم ،ریشه کن کردم در خود ای ترس .

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سایه در پنجشنبه دهم آبان 1386  |
 

گوشه ای از زندگی دختری که چیزی جز سایه از او باقی نمانده

 

(تا آخرش بخون بعد نظر بده )

 

خدای من به مریم زنگ نزدم نمی دونم امروز رو چه جوری گذرونده ،کبری چی میشه

مامانش چه اعصاب آدمو خرد میکنه با این حمیده هم هیچ جور کنار نمیاد ،این وسط ماهرخ و شاهرخ چه سخت زندگی تقریبا مشترکشونو شروع کردن(چه پردردسر)،از زهرا خسته شدم باهاش هیچ جوری کنار نمیام،بابا رو خیلی دوس دارم همچنین سروشو داداش کوچیکه رو میگم یه روز که نبینمش روحیه ام رو از دست میدم ،همیشه آخرش مامانو بعد از اذیت زیاد از خودم راضی کردم آخه می دونه دوسش دارم،وسایلام بدجور بهم ریخته،روانشناسی عمومی رو هرچی میخونم به کله ام نمیره ،از مبانی سازمان همش دو فصل خوندم ،وقت برا امتحان اقتصاد کمه ،استاد مرادپورو نمیشه اصلا تحمل کرد همیشه روزای چهارشنبه بعد از تعطیل شدن کلاس و اومدن به خونه تا عصرش خوابم،ام پی تری رو همش میزارم رو آهنگ دوست دارم با صدای حمید عسگری ،همیشه به خواهرش میگم از آدمای چاق خوشم نمیاد ولی اون که دس بردار نیس هر روز میاد خونمون حالا به هر بهانه ای که شده از دستش خسته شدم ،امروز چه رنگی بپوشم ؟مشکی بهتره ،میترا!میترا چرا اینقدر لاغر شده ؟چرا دیگه شر و شیطون نیس؟نگاش چه سنگین شده!شب ها هوا تاریک شده میام خونه هر روز هم بابا میگه می گفتی میومدم دنبالت ،هیچوقت دوس نداشتم بچه نشون بدم همیشه یه قدم از سنم بزرگتر نشون دادم ،خودمو می شناسم ،صاف و صادقم (از این صفت خودم خیلی خوشم میاد)،خیلی آسون با همه راحتم ولی احساس می کنم از این راحت بودنم برداشتای خوبی نمیشه،همیشه اطرافیانم باعث میشن روز به روز از خودم فاصله بگیرم و بشم اون چیزی که اونا میخوان،چرا برا اینکه همه فکر کنن تو دختر خوبی هستی باید بلند بلند نخندی،یواش حرف بزنی ،سربه زیر باشی ،وقتی با جنس مخالف صحبت می کنی با ادب و احترام باشه و...مگه فقط پسرا می تونن بلند بلند بخندن و عیب نباشه،عادی و بدون رسمیت حرف بزنن و زشت نباشه،چه جوری میشه به همه فهموند یه دختر می تونه راحت باشه ،بلند بلند بخنده ،با جنس مخالفش عادی برخورد کنه مث یه دختر ،اصلا یواش راه نره،آشپزی بلد نباشه ولی یه دختر مؤمن و با ادب و خوب باشه .

 

از من و همجنسام چی مونده جز سایه ای از خود واقعیشون.

|+| نوشته شده توسط سایه در شنبه پنجم آبان 1386  |
 

احساس سردی از یک نسیم سرد

 

سردی منجمد این روز ها را در کوره راه تاریکی که از آینده می بینم مرا به آن وا می دارد که دستی برهم سایم و اندکی سرما را به نابودی کشانم .سرما را خوب حس می کنم در تمام وجودم ،در اطرافم دیگر راهی باقی نمانده و من را به سوی انجماد می کشاند ،صورتم را با دستهایم پوشش می دهم نمی خواهم سوز سرما در ظاهرم نفوذ کند و به انتها بکشاند مرا و تورا،عزم کن ،بخواه تا هیچگاه مجسمه ای ساخته از یخ یا قندیلی آویزان و وابسته به سرمای غار نباشی. بگذار تو هم موجود باشی.

|+| نوشته شده توسط سایه در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386  |
 

من اشتباه کردم یا نه ؟

 

 

 

آخرش به خواهرش گفتم من قصد ازدواج ندارم ولی دروغ گفتم من اونو دوسش نداشتم من یکی دیگه رو می خواستم من اشتباه کردم ؟نمی دونم چرا اینو به خواهرش گفتم ؟

شاید چون قبلا هم گفتم منم می خوام انتخاب کنم نمی خوام مثل بقیه ی زنا منتظر بمونم ببینم کی منو می خواد تازه بعدش فکر کنم که بهش جواب مثبت بدم یا نه ؟یه مشکل دیگه هم هست من اصل ازاون دخترایی نیستم که به کسی بگم دوست دارم خیلی برام سنگینه (یه کم هم در این موردا مغرورم )موندم چیکار کنم ؟

به نظرت من اشتباه کردم ؟
|+| نوشته شده توسط سایه در شنبه هفتم مهر 1386  |
 

ردی از زندگی که بروی ذهنم از مردم نقش می بنده

 

 

 

تو راه برگشت به خونه ،نه!! همیشه با هر هدفی که توی خیابونا راه میرم ،همیشه کلمه گذر زندگی به سادگی و معمولی تو ذهنم نقش می بنده ،تو پیاده رو که قدم می زدم مسیرم با یه خانوم که بچه اش رو بغل گرفته بود یکی شد بچه زل زده بود تو چشم من یه لبخند تحویلش دادم دستاشو گذاشت رو چشماش وبایه خنده ی کودکانه روشو برگردوند اونورتر یه پیرمرد دس فروش خسته،نشسته بود و به آدمایی که از کنارش رد میشدن یه جوری نگاه می کرد که انگار با رد شدن هر کدومشون یه چراغ از نور امیدش کمسو میشد یا اونورتر دوتا پسر ،بی خیال از دنیا سیگار بدست ،گرم صحبت و خنده بودن همیشه از اینجور صحنه ها خوشم نمیاد ،سریع مسیر دیدمو عوض کردم ،می رفتم و مثل همیشه معمولی زیستن رو می دیدم همینکه از خیابون اصلی وارد پیاده رو خیابون فرعی شدم یهو که وارد پیاده رو شدم پامو که گذاشتم زمین یکدفعه هفت هشت تا گنجشک از جلوی پام به هوا پریدن یه لحظه مکث کردم ،خیلی ناراحت شدم و تمام مسیر رو به این صحنه فکر میکردم چرا من آرامش و معمولی زندگی کردن رو از اونا گرفتم وبا خودم همش می گفتم هیچکی حق نداره آرامش و معمولی زیستن رو از از بقیه بگیره .هیچکی

|+| نوشته شده توسط سایه در سه شنبه سوم مهر 1386  |
 

یه تیک برای یه گزینه تو جواب به علامت سؤالی به بزرگی تمام سکوتم در مقابل تمام کسانی که ...

 

 

تو اتاق صدای ترانه خوندن برای عشق ،توهال صدای تلویزیون باز گفتن از عشق اون گوشه پچ پچ مامان و بابا باز نمودی از عشق همه جا همه جا رد پای دوست داشتنو می بینم شاید خدا هم تو این ماه رمضون یه جوری یه عشقو به من می فهمونه به اینجا که می رسم صدای مختاباد میاد که میگه :

 

 

                                درمان ندارد              داغ غم عشق

 

شاید من هیچوقت این غمو تجربه نکردم واسه همینه به همه شک می کنم ،همه رو یه جورایی به هم ریختم ،به هیچکی اعتماد نکردم ،اجازه ندادم کسی به ته دلم برسه چون خودمو خوب شناختم می دونم اگه به ته دلم برسه دیگه من از بین میره و میشم اون نخواستم اینجوری شم ،به ماهرخ گفتم که ما احمقیم ،دارن مارو گول می زنن ،گول نخوریا ،اون گفت :از روزی که آدم و حوا به وجود اومدن همین جور بوده و هست و هیچکی ،هیچکی رو گول نزده ،این گول خوردن نیست ،این نیازه ،محبته ،عشقه،زندگیه،آرامشه ،یعنی من گول نخوردم ،یعنی منو گول نمی زنه ،یعنی باید انتخاب کنم ،سخته !!!شاید تو هم جای من باشی بین کسی که تو رو دوست داره ولی نمی دونی دوسش داشته باشی یا نه وکسی که دوسش داری ولی نمی دونی تو رو دوست داره یا نه کدومو انتخاب می کنی ؟

چرا شروع واسه من این شکلیه ؟اگه پشیمون شدم یا پشیمون شد چی ؟اونوقته که فکر میکنم گول خوردم،ماهرخ میگه باید مطمئن شی اما چه جوری ؟واقعا چه جوری ؟؟؟

|+| نوشته شده توسط سایه در شنبه سی و یکم شهریور 1386  |
 

                

                 « ذوب شدن در عدالت خورشید »

 

 

کو یر ،خار و آسمانی آبی ، تپه های شنی وجاده ای ممتد را در میانه می بینم انتهای تپه هارا باید دید و به ابتدای خورشید رسید ،جاده را طی کرده و به انتها می رسی به جایی مثل همان نقطه ی شروع ولی نباید رفت مسیر پیدا را ،باید رفت از بیابان باید دید تپه های شنی را باید پیمود تا رسیدن به ابتدای خورشید، این گونه زیباست با طی سختی ها با درمانده شدن و ادامه دادن وپس از آن خورشید را دیدن و لمس کردن و ذوب شدن در نورانیت و تشعشع بی دریغ و آکنده از عدالتش و در حال سوختن باید لذت برد از گرمای فراگیرش زیرا در سوختنش نیز عادل است  .

|+| نوشته شده توسط سایه در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386  |
 

تاوانی برای ...

 

 

 

رشته ی فکرت را به کجا می کشی ؟به آنچه دور تر است .بهتر پینه می زنی احساست را و غرق می شوی در تلاطم دریای ذهنت،به کجا می بری خود را ؟همین حوالی ،همین نزدیکی ها را باید دید ،شاید دستی در انتظار دستان تو باشد ،شاید چشمی چشم به راهت مانده باشد و شاید تو متعلق به خود نباشی نه!تو به خود تعلق نداری تو وقف شده ای، سال ها پیش به اطرافیانت وقف شده ای .

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سایه در یکشنبه هجدهم شهریور 1386  |
 

نه بودن یا نبودن بلکه زن بودن یا مرد بودن . مسئله این است؟

 

یه چیزی بیخ گلومو گرفته ،چشمام می سوزه ،ته دلم یه احساس دارم یه احساس مثل دلشوره ،سرم درد می کنه ،همه ی این حالت ها رو خوب حس می کنم همیشه، همیشه حس می کنم ولی اجازه ندادم به من غلبه کنه، دوست ندارم اشکامو ببینن، دوست ندارم حس کنن ضعیف شدم ،همیشه خودمو اونجور که نبودم نشون دادم ،همیشه قوی تر از اون چیزی که بودم نشون دادم، همیشه اونجوری خودمو نشون دادم که هر کی باهام حرف می زد فکر نمی کرد با یه زن حرف می زنه همیشه خودمو متفاوت از زنا نشون دادم می دونی چرا؟چون می ترسیدم از اینکه مثل زن باشم چون نفهمیده بودم یا نه!!!نفهمیده بودن زن کیه!؟زن چیه!؟ یعنی چه!؟ وقتی خودمو می دیدم که بلندتر از بقیه زنا گام بر میدارم یا وقتی راه می رم محکم و تند حرکت می کنم یا موقع برخورد با آدما مثل بابام برخورد می کردم از خودم بدم اومد من چرا این کارو می کردم ؟ همه این کارا رو برای فرار از زن بودنم می کردم ،هیچوقت اجازه ندادم «انتخابم کنن»دوست داشتم منم «انتخاب کنم» ،و هزاران کار دیگه همه و همه این کارا بخاطر این بود که نذاشتن و نمی ذارن از زن بودنم ل