تبليغاتX
سکوت
 

چرا؟

(کلمه ای که مدتهاست ذهنم رو به خودش مشغول کرده ولی جوابی براش ندارم )

البته این مطلبو دیشب نوشتم :

امشبو تنهام،یعنی خودم ازشون خواستم تنهام بذارن ،هوای بیرون سرده اما خونه گرم ،یه چایی واسه خودم ریختم ،دو حبه قند انداختم تو استکان ،بخارشو کنار صورتم حس می کنم ،هیچ صدایی نمیاد،یه نگاه بروی میز انداختم ،عینک بابا رو دیدم ،گذاشتمش رو چشمم ،رفتم جلو آینه یه لحظه که خودمو دیدم زدم زیر خنده با عینک چقدر پیر به نظر می رسیدم ،یعنی اگه من پیر شم این شکلی میشم ؟بعد گفتم اووه تا پیری خیلی مونده بعد دوباره با خودم گفتم :تازه اگه به پیری برسم ،چای رو هورت کشیدم بعد به استکان خالی نگاه کردم ،خیره شدم، رفتم تو فکر، بازم همون فکر لعنتی، چشام پر اشک شد بالا خره یه قطره اش چکید رو کاغذ ی که جلوم گذاشته بودم چشامو بستم، بازم این فکر همیشگی که چرا اینجوری شد ؟آرامشمو به هم زد، زدم زیر گریه ،هق هق با صدای بلند اما چرا من گریه می کنم ؟نه اشتباه نکن من عاشق نشدم !نه!این فکر هیچ ربطی به عاشق بودن نداره ،یعنی من ضعیف شدم ؟اما نه این گریه رو باید خیلی وقت پیش می کردم شاید سبک میشدم اما چرا من سبک نمیشم ؟چرا اینجوری شد ؟چرا اینجوری شد؟؟چرا اینجوری شد؟؟؟چراااااااااااااااااا؟

|+| نوشته شده توسط سایه در شنبه بیست و ششم آبان 1386  |
 

عجب صبری خدا دارد !

 

 

 

اگه دنیا دست من بود هر چه سریعتر تمومش می کردم ومی رفتم جلوتر تا کی دیدن اومدن و دیدن رفتن ،دیدن پدر شدن،دیدن مادر شدن ،دیدن عشق،دیدن شکست ،دیدن پیروزی،دیدن زشتی،دیدن خوبی،دیدن پاکی،دیدن بزرگ شدن ،دیدن حقیر شدن،همه ی اینا رو برای تک تک ما دیده ،ولی من که دقیق شدم دیدم ،نمی تونم ،ببینم این همه تکرارو ،یه روز از بابا و مامان پرسیدم واقعا چه جوری اینقدر شاد می شن مثلا وقتی رفتن منو به دانشگاه می بینن یا خودشیرینی هامو یا درس خوندنمو،اینا که قبلا تو دختر بزرگترتون دیدید !باید تکراری باشه ،و.لی بابا گفت :نه !هیچکی جای هیچکی رو نمی گیره ،هر کدوم برام زیبایی خاص خودشو داره ،ابروامو بالا انداختم ! مامان گفت:تا مادر نشی نمی فهمی من چه احساسی دارم . از خودم خیلی بدم اومد ،واقعا من ارزش این همه عشق اونا رو دارم ؟بعدش فهمیدم این همه عشق اونا به من در برابر عشق خدا به بنده اش یه ذره هم نیست ،پس واقعا خدا هنوز هم از انسان نومید نیست .

 

 

  

|+| نوشته شده توسط سایه در جمعه هجدهم آبان 1386  |
 

ترس

 

 

می نشینم در انتهایم به نظاره،تا شایدببینم اندک امیدی را در این آدمهای کز کرده در گوشه ی زمانه.

 

به چه می اندیشم؟

 

به چه می اندیشی؟

 

نیستم دیگر ازآن خود،نیستم،می بازم،رنگ می بازم،تحمل نمی کنم و چرا آسمان برایم ابری نیست ،چرا همه ی دستهای دراز شده به سویم برای کمکم را می طلبم،به سویت می دوم اما به تو نمی رسم ،دیگر صدایت را چون پتکی بر سرم حس نمی کنم،دیگر وقتی چشمهایم را می بندم احساس نمور وزیدن بادی سرد در درونم رخنه نمی کند ،نمی خواهمت ای که ریشه ات در من به قدمت انسان بودن است ،دیگر تو را نمی خواهم ای اندوه جاری در من، دیگر تو در من نخواهی چرخید ،محو خواهی شد چون ترا رها کردم، ترا بیرون آوردم ،ریشه کن کردم در خود ای ترس .

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سایه در پنجشنبه دهم آبان 1386  |
 

گوشه ای از زندگی دختری که چیزی جز سایه از او باقی نمانده

 

(تا آخرش بخون بعد نظر بده )

 

خدای من به مریم زنگ نزدم نمی دونم امروز رو چه جوری گذرونده ،کبری چی میشه

مامانش چه اعصاب آدمو خرد میکنه با این حمیده هم هیچ جور کنار نمیاد ،این وسط ماهرخ و شاهرخ چه سخت زندگی تقریبا مشترکشونو شروع کردن(چه پردردسر)،از زهرا خسته شدم باهاش هیچ جوری کنار نمیام،بابا رو خیلی دوس دارم همچنین سروشو داداش کوچیکه رو میگم یه روز که نبینمش روحیه ام رو از دست میدم ،همیشه آخرش مامانو بعد از اذیت زیاد از خودم راضی کردم آخه می دونه دوسش دارم،وسایلام بدجور بهم ریخته،روانشناسی عمومی رو هرچی میخونم به کله ام نمیره ،از مبانی سازمان همش دو فصل خوندم ،وقت برا امتحان اقتصاد کمه ،استاد مرادپورو نمیشه اصلا تحمل کرد همیشه روزای چهارشنبه بعد از تعطیل شدن کلاس و اومدن به خونه تا عصرش خوابم،ام پی تری رو همش میزارم رو آهنگ دوست دارم با صدای حمید عسگری ،همیشه به خواهرش میگم از آدمای چاق خوشم نمیاد ولی اون که دس بردار نیس هر روز میاد خونمون حالا به هر بهانه ای که شده از دستش خسته شدم ،امروز چه رنگی بپوشم ؟مشکی بهتره ،میترا!میترا چرا اینقدر لاغر شده ؟چرا دیگه شر و شیطون نیس؟نگاش چه سنگین شده!شب ها هوا تاریک شده میام خونه هر روز هم بابا میگه می گفتی میومدم دنبالت ،هیچوقت دوس نداشتم بچه نشون بدم همیشه یه قدم از سنم بزرگتر نشون دادم ،خودمو می شناسم ،صاف و صادقم (از این صفت خودم خیلی خوشم میاد)،خیلی آسون با همه راحتم ولی احساس می کنم از این راحت بودنم برداشتای خوبی نمیشه،همیشه اطرافیانم باعث میشن روز به روز از خودم فاصله بگیرم و بشم اون چیزی که اونا میخوان،چرا برا اینکه همه فکر کنن تو دختر خوبی هستی باید بلند بلند نخندی،یواش حرف بزنی ،سربه زیر باشی ،وقتی با جنس مخالف صحبت می کنی با ادب و احترام باشه و...مگه فقط پسرا می تونن بلند بلند بخندن و عیب نباشه،عادی و بدون رسمیت حرف بزنن و زشت نباشه،چه جوری میشه به همه فهموند یه دختر می تونه راحت باشه ،بلند بلند بخنده ،با جنس مخالفش عادی برخورد کنه مث یه دختر ،اصلا یواش راه نره،آشپزی بلد نباشه ولی یه دختر مؤمن و با ادب و خوب باشه .

 

از من و همجنسام چی مونده جز سایه ای از خود واقعیشون.

|+| نوشته شده توسط سایه در شنبه پنجم آبان 1386  |
 
 
بالا