تبليغاتX
سکوت
 

در زیر باران عشق خداوندی

 

 

حس خوب آگاهی ،حس خوب فهمیدن ،اندیشیدن و به خود رسیدن در درونم رخنه کرده ،حس زیبای بزرگ شدن ،حس خوب بزرگ شدن بعد از یه تجربه به سنگینی یه شکست شاید عشقی ،حس خوب بالیدن ،بالیدن به وجود بی همتایی را در خود یافتن ،حس زیبای مفید بودن و دیدن واقعیت ها و حس زیباتر از آن درک واقعیت ها و قبول آنها ،حس خوب بی قید بودن به تمام احساس های زود گذری که تورا به چالش می کشاند ،حس خوب عاری از تعلق و نگرانی ،حس زیبای درک حضور سبز خدا در کنارت ،حس زیباتر از آن که خداوند به وسیله یه فرشته یه فرشته نجات تورا کمک کرد و باز زیباتر از آن همه این احساس ،احساس زیبای نزدیک و نزدیک شدن ،روزبروز به خدایی که در این نزدیکی ها بوده و هست و تو سال ها خودت را از او دور نگه داشته بودی به دلیل های بی ارزش و حس زیبایی که آری نه تنها تو که خدا هم تورا می خواهد .

 

 

خدایم از حضورت در کنارم در این لحظات شاید سخت و سنگین سپاسگذارم .

 

دیگر با وجودت سایه از وجودم رخت بر بسته و به خودی برتر از هر سیاهی و سکوت رسیده .

|+| نوشته شده توسط سایه در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386  |
 

س ک و ت

 

 

 

تیک تاک ساعت و یادآوری عبورزمان را که می شنوم دیگر امیدی بر تحرک و اوج گرفتن در خود نمی بینم ،مرا کشتند ،در قفسم تنها گذاشتند و احساس تلخ نیستی را دراندوهی عمیق تر از غم جان گزای عدم به من فهماندند، کلمه ایی که چون گذر یک خاطره از ذهن پر از هیجان و جوش و خروشم عبور کرد ،کلمه ایی که شاید نتوان در ترنم زیبای عشق بر سر سجاده ایی یا نوازش دستهای مهربان مادری و لبخند زیبای کودکی یافت ،کلمه ایی پر از آزادی و نوید دهنده ی حس بودن ،کلمه ایی جاری د رچشمان پر از احساس فهمیدن ،کلمه ایی حک شده بر چهره ی تمام انسان های رنج کشیده ایی که نایی برای گفتن برایشان باقی نمانده ،کلمه ایی نوشته شده بر سر در تمامی دل های غم دیده ،کلمه ایی به زیبایی وپرمعنایی و عظمت سکوت .

|+| نوشته شده توسط سایه در شنبه هفدهم آذر 1386  |
 

 

 

یادمان باشد

 

      اگر خاطرمان تنها ماند

 

                 طلب عشق زهر بی سرو پایی نکنیم

 

تقدیم به ماهرخ و مریم و کبری و خودم و او که یادم بمونه و یادش بمونه و یادت بمونه که ...

|+| نوشته شده توسط سایه در یکشنبه یازدهم آذر 1386  |
 

کویر

 

در تلاطم دریای ذهنم گم شده ام ،به کجا می بری مرا؟به کجا می کشی مرا؟افسارم به دست توست ،به دنبالت می گردم در کویری که برای اولین بار لمسش می کنم ،دست هایم را بروی زمینت می کشانم در کویرت ،اولین تجربه ی با تو بودن در تو بودن ،احساس زیبایی که در راهی مستقیم و پر پیچ و خم را به دنبالت گشته ام حس میکنم ، تورا نه در هیچ که در همه جا پیدا کرده ام ،هیچ صدایی مرا به تو نکشاند جز سکوت کویرت ،در امتداد همان جاده ایی که به خورشید ختم می شد ،در انتهای زیبایی بی رنگت در کویر ،هیچ گاه در خود فکر نمی کردم که بیابمت و از درون فریاد بزنم خدایا به تو رسیدم ،آخر در همین کوره راه در همین جلوه های رنگارنگ ساده ات تورا دیدم ،خدایم! من تو را دیدم .

|+| نوشته شده توسط سایه در یکشنبه چهارم آذر 1386  |
 
 
بالا