احساس سردی از یک نسیم سرد
سردی منجمد این روز ها را در کوره راه تاریکی که از آینده می بینم مرا به آن وا می دارد که دستی برهم سایم و اندکی سرما را به نابودی کشانم .سرما را خوب حس می کنم در تمام وجودم ،در اطرافم دیگر راهی باقی نمانده و من را به سوی انجماد می کشاند ،صورتم را با دستهایم پوشش می دهم نمی خواهم سوز سرما در ظاهرم نفوذ کند و به انتها بکشاند مرا و تورا،عزم کن ،بخواه تا هیچگاه مجسمه ای ساخته از یخ یا قندیلی آویزان و وابسته به سرمای غار نباشی. بگذار تو هم موجود باشی.
|
+| نوشته شده توسط
سایه در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386
|