گوشه ای از زندگی دختری که چیزی جز سایه از او باقی نمانده
(تا آخرش بخون بعد نظر بده )
خدای من به مریم زنگ نزدم نمی دونم امروز رو چه جوری گذرونده ،کبری چی میشه
مامانش چه اعصاب آدمو خرد میکنه با این حمیده هم هیچ جور کنار نمیاد ،این وسط ماهرخ و شاهرخ چه سخت زندگی تقریبا مشترکشونو شروع کردن(چه پردردسر)،از زهرا خسته شدم باهاش هیچ جوری کنار نمیام،بابا رو خیلی دوس دارم همچنین سروشو داداش کوچیکه رو میگم یه روز که نبینمش روحیه ام رو از دست میدم ،همیشه آخرش مامانو بعد از اذیت زیاد از خودم راضی کردم آخه می دونه دوسش دارم،وسایلام بدجور بهم ریخته،روانشناسی عمومی رو هرچی میخونم به کله ام نمیره ،از مبانی سازمان همش دو فصل خوندم ،وقت برا امتحان اقتصاد کمه ،استاد مرادپورو نمیشه اصلا تحمل کرد همیشه روزای چهارشنبه بعد از تعطیل شدن کلاس و اومدن به خونه تا عصرش خوابم،ام پی تری رو همش میزارم رو آهنگ دوست دارم با صدای حمید عسگری ،همیشه به خواهرش میگم از آدمای چاق خوشم نمیاد ولی اون که دس بردار نیس هر روز میاد خونمون حالا به هر بهانه ای که شده از دستش خسته شدم ،امروز چه رنگی بپوشم ؟مشکی بهتره ،میترا!میترا چرا اینقدر لاغر شده ؟چرا دیگه شر و شیطون نیس؟نگاش چه سنگین شده!شب ها هوا تاریک شده میام خونه هر روز هم بابا میگه می گفتی میومدم دنبالت ،هیچوقت دوس نداشتم بچه نشون بدم همیشه یه قدم از سنم بزرگتر نشون دادم ،خودمو می شناسم ،صاف و صادقم (از این صفت خودم خیلی خوشم میاد)،خیلی آسون با همه راحتم ولی احساس می کنم از این راحت بودنم برداشتای خوبی نمیشه،همیشه اطرافیانم باعث میشن روز به روز از خودم فاصله بگیرم و بشم اون چیزی که اونا میخوان،چرا برا اینکه همه فکر کنن تو دختر خوبی هستی باید بلند بلند نخندی،یواش حرف بزنی ،سربه زیر باشی ،وقتی با جنس مخالف صحبت می کنی با ادب و احترام باشه و...مگه فقط پسرا می تونن بلند بلند بخندن و عیب نباشه،عادی و بدون رسمیت حرف بزنن و زشت نباشه،چه جوری میشه به همه فهموند یه دختر می تونه راحت باشه ،بلند بلند بخنده ،با جنس مخالفش عادی برخورد کنه مث یه دختر ،اصلا یواش راه نره،آشپزی بلد نباشه ولی یه دختر مؤمن و با ادب و خوب باشه .
از من و همجنسام چی مونده جز سایه ای از خود واقعیشون.
|
+| نوشته شده توسط
سایه در شنبه پنجم آبان 1386
|