عجب صبری خدا دارد !
اگه دنیا دست من بود هر چه سریعتر تمومش می کردم ومی رفتم جلوتر تا کی دیدن اومدن و دیدن رفتن ،دیدن پدر شدن،دیدن مادر شدن ،دیدن عشق،دیدن شکست ،دیدن پیروزی،دیدن زشتی،دیدن خوبی،دیدن پاکی،دیدن بزرگ شدن ،دیدن حقیر شدن،همه ی اینا رو برای تک تک ما دیده ،ولی من که دقیق شدم دیدم ،نمی تونم ،ببینم این همه تکرارو ،یه روز از بابا و مامان پرسیدم واقعا چه جوری اینقدر شاد می شن مثلا وقتی رفتن منو به دانشگاه می بینن یا خودشیرینی هامو یا درس خوندنمو،اینا که قبلا تو دختر بزرگترتون دیدید !باید تکراری باشه ،و.لی بابا گفت :نه !هیچکی جای هیچکی رو نمی گیره ،هر کدوم برام زیبایی خاص خودشو داره ،ابروامو بالا انداختم ! مامان گفت:تا مادر نشی نمی فهمی من چه احساسی دارم . از خودم خیلی بدم اومد ،واقعا من ارزش این همه عشق اونا رو دارم ؟بعدش فهمیدم این همه عشق اونا به من در برابر عشق خدا به بنده اش یه ذره هم نیست ،پس واقعا خدا هنوز هم از انسان نومید نیست .
|
+| نوشته شده توسط
سایه در جمعه هجدهم آبان 1386
|