در لحظاتی خاص که همیشه غیر قابل پیش بینی می باشد ،شاد می شوم به انسان های اطرافم طوری می نگرم که گویی در تمام طول عمر آن ها را می شناخته ام .هر چیزی مرا سرشار از مهر و محبت می کند ساعتی بیش طول نمی کشد که خلق و خویم تغییر می یابد اما سرانجام پی میبرم که لحظه ای وارد این قلمرو مقدس می شوم که نفرت را کنار می گذارم .تمام این سخنان من را از میم به نون می رساند .
تیک تاک ساعت و یادآوری عبورزمان را که می شنوم دیگر امیدی بر تحرک و اوج گرفتن در خود نمی بینم ،مرا کشتند ،در قفسم تنها گذاشتند و احساس تلخ نیستی را دراندوهی عمیق تر از غم جان گزای عدم به من فهماندند، کلمه ایی که چون گذر یک خاطره از ذهن پر از هیجان و جوش و خروشم عبور کرد ،کلمه ایی که شاید نتوان در ترنم زیبای عشق بر سر سجاده ایی یا نوازش دستهای مهربان مادری و لبخند زیبای کودکی یافت ،کلمه ایی پر از آزادی و نوید دهنده ی حس بودن ،کلمه ایی جاری د رچشمان پر از احساس فهمیدن ،کلمه ایی حک شده بر چهره ی تمام انسان های رنج کشیده ایی که نایی برای گفتن برایشان باقی نمانده ،کلمه ایی نوشته شده بر سر در تمامی دل های غم دیده ،کلمه ایی به زیبایی وپرمعنایی و عظمت سکوت .