امروز یه سوال ازم پرسیده شد که باعث شد که یاد یه خاطره بیفتم پر از تجربه .
یاد روزی که باخودم گفتم چرا باید مردا انتخاب کنن ؟چرا من نباید انتخاب کنم؟
پس بین همه ی آدمای دورو برم گشتم و بالاخره یکیشون رو انتخاب کردم که فکر کردم از همه بهتره ،از همه بزرگتره ،میشه دوسش داشت ،ارزش عشق ورزیدن رو داره ،دوسش داشتم ،شاید هم بهش عشق ورزیدم ولی خیلی زود فهمیدم اشتباه کردم .نه در مورد اون بلکه در مورد افکارم در اشتباه بودم .
من نباید بین کسی که دوسم داشت و کسی که دوسش داشتم انتخاب می کردم من باید میذاشتم طبیعت کار خودشو بکنه و من انتخاب شم نه انتخاب کنم ولی اشتباه کردم و انتخاب کردم و دیدم اصلا انتخاب کردن برای من که زن هستم لذت بخش نیست من وقتی که انتخاب شده بودم احساس بهتری داشتم آره در واقع زنها دوست دارن انتخاب شن و قانون طبیعت هم همینه من الان از اینکه اون منو میخاد بیشتر خوشحالم و احساس رضایت میکنم تا اینکه یکی دیگه رو انتخاب کردم .
بیاید قانون طبیعت رو بهم نزنیم .
یه شعر بازم گفتم که دلم نیومد تو وبلاگ نذارم اگه خوشتون اومد حتما نظر بذارید
خدایا توخود فکری به حال ما کن
در این تاریکی لرزان و غمگین
نشسته بر کنار زندگی من
که شاید اندکی شادی ببینم
در این انسان های عاری از تن
خدایا مر تورا شاید خواندن
و لبخند اجابت از تو دیدن
وگرنه ما همه در فکر گفتن
بمانیم د رعذاب عشق قطعن
تو خود دادی صفای سینه را جان
تو خود کردی به ما شکر آسان
خدایا مرهمی بر زخم ها کن
که شاید اندکی گردیم خندان
همی گویم سپاست شاد و شادان
نوای عشق تو در صبحگاهان

|
+| نوشته شده توسط
سایه در پنجشنبه سیزدهم دی 1386
|